شعر سنگسار تقدیم همه قربانیان عشق
سنگ سنگ سنگ
هفت سنگ...هفتاد سنگ
مرغی عشقی دیروز از قفس پرید
صبح بود یا شب زمان از دستم پرید
گرگ و میش بود آن صبح
مه آلود ترین صبح شهر خاکستری من
سنگی فرود آمد
آه سنگی دگر بر فرق زن
دو سه سنگ دگر بیراهه رفت اینبار
شاید از شرم نگاه عاشق بود
حی علی عشق.....
سنگ پشت سنگ
حی علی ننگ...
زنی خفته در خون
قامتی تنیده از ننگ
بگذار گیسوانت سرخ گردنند
باز سنگ بود در پی سنگ
نوعروس مرگ نو عروس ننگ
هی دست و پا نزن بانوی غم
تگرگ بود و سنگ
معکوس میزند انسانیت ما
خون میدود روی لبت
لبی اکنده از عشق و هوس
سنگت زنند بانو
به حکم عشقی ممنوع
تنها گناهش عشق بود
سنگ بود و ننگ
ننگ بود و سنگ شما
کشیتید زنی را به جرم ننگ
کشتید مادری را به جرم عشق
صدای اذان میاد اما
خدای با تو قهر است ای سنگ زن
از پشت نمناک تنهایی چشمان بارانی خویش
شبی با لهجه قاصدهای مهاجر صدایت کردم
از آرزوهای به باد رفته خویش ترانه ای سرودم
و با نتهای نقره ای آهنگی ساختم
پس از گذشتن از کوچه های کاهگلی آرزوها
به گوش چکاوکهای عاشق نامت را فریاد زدم
سرغت را پروانه های خاکستری گرفتم
نشانی از تو در شهر سرخ احساس یافتم
عکس پاره جدایی را در آلبوم آبی عشق دیدم
با حسرت برگ برگ خاطراتت را ورق زدم
اما حتی نشانی از من نبود

http://www.cloob.com/clubname/stylistics
|
+| نوشته شده توسط
یارخوش در سه شنبه هشتم بهمن 1387
|